من معمولا از این کارا نمی کنم ولی از دوست خوبم با این وبلاگ قشنگش ممنونم
به نقل از شمیم

كودكي كه آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسيد:
مي گويند فردا شما مرا به زمين مي فرستيد لذا من با اين كوچكي چگونه ميتوانم براي زندگي به آنجا بروم؟!
خداوند پاسخ داد:
از ميان تعداد بسياري از فرشتگان من يكي را براي تو در نظر گرفته او او از تو نگهداري خواهد كرد.
اما كودك مطمئن نبود كه مي خواهد برود يا نه.
اما من اينجا در بهشت كاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اينها براي شادي من كافي هستند.
خداوند لبخند زد: فرشته تو برايت آواز خواهد خواند.
هر روز به تو لبخند خواهد زد و تو عشق او را احساس خواهي كرد و شاد خواهي بود.
كودك ادامه داد:
من چطور ميتوانم بفهمم مردم چه ميگويند وقتي زبان آنها را نم دانم ؟!
خداوند اورا نوازش كرد و گفت:
فرشته تو زيباترين و شيرين ترين واژه هائي را كه ممكن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد كرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد كه چگونه صحبت كني.
كودك با ناراحتي گفت:
وقتي ميخواهم با شما صحبت كنم چه كنم؟!
اما خدا براي اين سوال هم پاسخ داشت.
فرشته ات دست هايت را در كنار هم قرار خواهد داد و به تو ياد ميدهد كه چگونه دعا كني.
كودك سرش را برگرداند و پرسيد:
شنيده ام در زمين آدمهاي بدي هم زندگي ميكنند چه كسي از من محافظت خواهد كرد؟!
فرشته ات از تو محافظت خواهد كرد حتي اگر به قيمت جانش تمام شود.
كودك با نگراني ادامه داد:
اما من هميشه به اين دليل كه ديگر نمي توانم شما را ببينم ناراحت خواهم بود.
خداوند لبخند زد و گفت:
فرشته ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد كرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت.
اگرچه من هميشه در كنار تو خواهم بود.
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهائي از زمين شنيده ميشد.
كودك ميدانست كه بايد به زودي سفرش را آغاز كند او به آرامي يك سوال ديگر از خدا پرسيد:
خدايا اگر من بايد همين حالا بروم لطفا نام فرشته ام را به من بگوئيد.
نام فرشته ات اهميتي ندارد به راحتي ميتواني اورا مادر صدا كني.